تبليغاتX
شعــــــروشـــور
 
شعــــــروشـــور
 
 
 

عزم آن دارم كه امشب مستِ مست

پاى كوبان كوزه دُردى به دست

سر به بازار قلندر برنهم

پس به يك‏ساعت ببازم هرچه هست

تا كى از تزوير باشم ره نماى؟

تا كى از پندار باشم خودپرست

پرده پندار مى‏بايد دريد

توبه تزوير مى‏بايد شكست

وقت آن آمد كه: دستى بر زنم

چند خواهم بود آخر پاى بست؟

ساقيا، در ده شرابى دلگشاى

هين! كه دل برخاست، مى بر سر نشست

تو مگردان دور، تا ما مردوار

دور گردون زير پا آريم پست

مشترى را خرقه از بر بركشيم

زهره را تا حشر گردانيم مست

همچو عطار از جهت بيرون شويم

بى‏جهت در رقص آييم از الست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:13  توسط محمد علی   | 

منم سرگشته حیرانت ای دوست

کنم یکباره جان قربانت ای دوست

تنی نا ساز از شوق وصل کویت

دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را زغم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته حالم

زهجرانت بُتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها

پریشان گشته شد یکباره حالم

زِهَر سر بر سر سجاده کردم

دعایی بهر آن دلداده کردم

زحسرت ساغر چشمانم ای دوست

زبان از یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟

زهجر یار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی زشوق روی لیلی

تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم

من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت

درون سینه آسایش ندارم

زهجرت روز و شب فریاد دارم

زبیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود

هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟

دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم

عزیزم دارد این دل هم خدایی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:11  توسط محمد علی   | 

هر چه با خود داشتم از من گریزان می رود

راحت دل می رود، دل می رود، جان می رود

بامدادان خوشدلی بار سفر بربست و رفت

اینک امیـــــد از پی اش زار و پریشان می رود

بــام و روزن نـــیز گویی پــر گرفت از شوق

کوی و برزن می خزد بر خاک و بی جان میرود

باد را اینـک سرود ز دور می آیــــد به گوش

زار می خواند به ره کایـن می رود آن می رود

می روم کز همـدمی یابم نشان وز ماتمم

ســایه پیشاپیش من افتان و خیزان می رود

هر چه گرد خویش می بینم وفاداری نماند

ای شب غـــم پایدار اکنون که جانان می رود

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:10  توسط محمد علی   | 

چند اين شب و خاموشی ؟ وقت است که برخيزم

وين آتش خندان را با صبح بر انگيزم

گر سوختنم بايد افروختنم بايد

ای عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد

تا خود به کجا آخر با خاک در آميزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخيزد آنگاه که برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش

وين سيل گدازان را از سينه فرو ريزم

چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم

ای سايه سحرخيزان دل واپس خورشيدند

زندان شب يلدا بگشایم و بگريزم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:8  توسط محمد علی   | 

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان‌گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش

وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد

آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:4  توسط محمد علی   | 

دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مست

جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست ؟

تلخست کام ما ز ستیز تو، ای فلک

ما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست

یک شب صبح کرده بنالم بر آسمان

با سوز دل ز دست تو، ای روزگار، مست

ای باد صبح، راز دل لاله عرضه دار

روزی که باشد آن بت سوسن عذار مست

از درد هجر و رنج خمارش خبر دهم

گر در شوم شبی به شبستان یار مست

سر در سرش کنم به وفا، گر به خلوتی

در چنگم اوفتد سر زلف نگار، مست

لب برنگیرم از لب یار کناره گیر

گر گیرمش به کام دل اندر کنار، مست

یکسو نهم رعونت و در پایش اوفتم

روزی اگر ببینمش اندر کنار، مست

می‌خانه هست، از آن چه تفاوت که زاهدان

ما را به خانقاه ندادند بار مست؟

ما را تو پنج بار به مسجد کجا بری؟

اکنون که می‌شویم به روزی سه بار مست

از ما مدار چشم سلامت، که در جهان

جز بهر کار عشق نیاید به کار مست

ای اوحدی، گرت هوس جنگ و فتنه نیست

ما رای به کوی لاله‌رخان در می‌آرمست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:3  توسط محمد علی   | 
 

 

                                              بیوگرافی باران کوثری


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:4  توسط محمد علی   | 
 

 

                                          بیوگرافی نیوشا ضیغمی


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:59  توسط محمد علی   | 
 

 

                                      بیوگرافی محمد رضا گلزار

                                          و

                     عکسهایی از  کودکی و نوجوانیش


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:53  توسط محمد علی   | 
 

 

                                     بیوگرافی امین حیایی


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:48  توسط محمد علی   | 
 

                             بیوگرافی بهرام رادان


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:43  توسط محمد علی   | 

 

 

                   بیوگرافی الناز شاکردوست


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:39  توسط محمد علی   | 

ديگر بهار هم سـر حالم نمي كند

چيزي شبـيه گريه زلالم نمي كند

پاييز زرد هم كه خجالت نمي كشد‎

رحمي به باغ رو به زوالم نمي كند

آه اي خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟!

وقتي كه سنگ ،رحم به بالم نمي كند

مبهوت مانده ام كه چرا چشمهاي شب

ديگر اسـير خواب و خيالم نمي كند...

اين اولين شب است كه بوي خيال تو

درگـير فكـرهاي محـالم نمي كند

حالا كه روزگار قشنـگ و مدرنتـان

جز انفـعال شـامل حالـم نمي كند ،

بايد به دستـهاي مسلّح نشان دهم

حتي سكـوت آيـنـه لالـم نمي كند

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:59  توسط محمد علی   | 

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد

از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد

گوشه‌گيري كردم از آوازهاي رنگرنگ

زخمه‌ها بر ساز دل از دست بي‌دادم رسيد

قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي

كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد

مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم

تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد

شب خرابم كرد اما چشم‌هاي روشنت

بارديگر هم به داد ظلمت‌آبادم رسيد

سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون

نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم

هيچ كس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد

عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:57  توسط محمد علی   | 

قرار بود فقط بي قرار من باشي

وروزهاي مبادا كنار من باشي

قرار بود كه مهتاب من شوي نه فقط،

شبي ستاره ي دنباله دار من باشي

كه هر ستاره ي دنباله دار رفتني است

خيال مي كردم ماندگار من باشي

سر قرار نبودي خمار برگشتم

قرار بود كه چشم انتظار من باشي

تو دست هاي خودت را به دست هاي كسي...

بدون اينكه كمي شرمسار من باشي

چرا مرا به امان خدا رها كردي؟

به جاي اينكه خداوندگار من باشي ...

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:52  توسط محمد علی   | 
 

                                              افســــــــــــــــــــــــــوس

 

هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش

بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،

همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم

اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و

مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه

بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي

ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:49  توسط محمد علی   | 

از کوری چشم فلک امشب قمر این جاست

آری قمر امشب به خدا تا سحر این جاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگویید

چشمت ندود این همه ، امشب قمر این جاست

آری قمر آن قمری خوش خوان طبیعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر این جاست

شمعی که به سویش من ِ جانسوخته از شوق
،

پروانه صفت باز کنم بال و پر این جاست

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم

یک دسته چو من عاشق بی پا و سر این جاست

مهمان عزیزی که پی دیدن رویش

همسایه همی سر کشد از بام و در این جاست

ساز خوش و آواز خوش و باده ی دلکش

ای بی خبر آخر چه نشستی ؟ خبر این جاست !

آسایش امروزه شده درد ِ سر ِ ما

امشب دگر آسایش بی درد ِ سر این جاست

ای عاشق روی قمر
،
ای ایرج ناکام !

بر خیز که باز آن بت بیداد گر این جاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود
،

بازآمده چون فتنه ی دور قمر این جاست

ای کاش سحر نامده
، خورشید نزاید
،

کامشب قمر این جا ، قمر این جا، قمر این جاست

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:43  توسط محمد علی   | 

خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه‌ها و دشتها

خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش بحال غنچه‌هاي نيمه‌باز

خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز

خوش بحال جام لبريز از شراب

خوش بحال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي‌پوشي بکام

باده رنگين نمي‌بيني به جام

نقل وسبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن مي که مي‌بايد تهي است؛

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار

گر نکوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ ...

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:41  توسط محمد علی   | 

بی قرار توام و در دل تنگم ، گله‌هاست

آه بی تاب شدن ، عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رخ مهتاب
،
که افتاده در آب

در دلم هستی و ، بین من وتو فاصله‌هاست

آسمان
، با قفس تنگ ،
چه فرقی دارد

بال ، وقتی ، قفس پر زدن چلچله‌هاست

پی هر لحظه
، مرا ،
بیم فرو ریختن است

مثل شهری که، به روی گسل زلزله‌هاست

باز
،
می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو ، جواب همه مسئله‌هاست

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:33  توسط محمد علی   | 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس

سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم

كوشش رود به دریا شدنش می ارزد

كیستم ؟
باز همان آتش سردی كه هنوز

حتم دارد كه به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم

به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ
به نیل تو سپرد

نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها گرچه كه در پیله بماند غزلم

صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:31  توسط محمد علی   | 

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو

ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو

ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش

ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو

ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی

از خانه برون چیست که از خویش به در شو

گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش

ور تیغ فرو بارد، ای سینه سپر شو

خاک پدران است که دستِ دگران است

هان ای پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو

دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله بشکن

شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهکان را بدرانی

چون شیر در این بیشه سراپای، جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست

خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو

فریاد به فریاد بیفزای، که وقت است

در یک نفس تازه اثرهاست، اثر شو

ایرانی آزاده! جهان چشم به راه است

ایرانِ کهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتی خس و خارند، به یک شعله بسوزان

بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:47  توسط محمد علی   | 
مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی،
 
رنج هستی برده از یادم
 
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
 
می رسد عشقش به فریادم

چو او را می پرستم
،
در کنارِ هر که هستم
 
نقش سنگم، سرد و خاموشم
 
به غیر از یاد او هر، یاد دیگر،
 
در جهان گشته فراموشم

تو آنی خدایا، که دانی خدایا
 
کسی که در همه وجودم، بُوَد ز یاد او نشانی
 
نکرده یک دم از محبت، به من نگاه مهربانی

مرا زیبا پرستی
، داده عشق و داده مستی
،
 
رنج هستی برده از یادم
 
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
 
می رسد عشقش به فریادم ...
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:37  توسط محمد علی   | 

باغبان مژده گل می شنوم از چمنت

قاصدی کو که سلامی برساند ز منت؟

وقتِ آن است که با نغمه مرغان سحر

پر و بالی بگشایی به هوای وطنت

خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟

دیگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت

آبت از چشمه دل داده ام،ای باغ امید

که به صد عشوه بخندند گل و یاسمنت

بوی پیراهن یوسف ز صبا می شنوم

مژده ای دل که گلستان شده بیت الحزنت

بر لبت مژده آزادی ما می گذرد

جان صد مرغ گرفتار فدای دهنت

دوستان بر سر پیمان درست اند،بیا

که نگون باد سر دشمن پیمان شکنت

خود به زخم تبر خلق در آمد از پای

آن که می خواست کزین خاک کند ریشه کنت

بشنو از سبزه که در گوش گل تازه چه گفت:

با بهار آمدی،ای به ز بهار آمدنت!

بنشِن در غزل سایه که چون آیت عشق

از سر صدق بخوانند به هر انجمنت!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:32  توسط محمد علی   | 

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟

خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟

نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن

طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟

طنز تلخی است به خود تهمت هستی بستن

آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود

فال کولی به کفم خط خطا دید چرا؟

من که دریا دریا غرق کف دستم بود

حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم

ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:29  توسط محمد علی   | 

من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم

نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم

نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم

نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم

نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم

که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم

مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن

که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم

رخ تو گر چه که خوب است قفص جان تو چوب است

برم از من که بسوزی که زبانه‌ست زبانم

نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم

حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم

نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم

نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم

چو گلستان جنانم طربستان جهانم

به روان همه مردان که روان است روانم

شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد

به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم

چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت

ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم

عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی

چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم

چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم

همه اسرار سخن را به نهایت برسانم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:25  توسط محمد علی   | 
 
  بالا