|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 21:1 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 13:17 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عزم آن دارم كه امشب مستِ مست پاى كوبان كوزه دُردى به دست پس به يكساعت ببازم هرچه هست تا كى از پندار باشم خودپرست توبه تزوير مىبايد شكست چند خواهم بود آخر پاى بست؟ هين! كه دل برخاست، مى بر سر نشست دور گردون زير پا آريم پست زهره را تا حشر گردانيم مست بىجهت در رقص آييم از الست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:13 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
منم سرگشته حیرانت ای دوست کنم یکباره جان قربانت ای دوست دهم سر بر سر پیمانت ای دوست میان شعله ها کاشانه کرده وجودم را زغم ویرانه کرده زهجرانت بُتا رو به زوالم پریشان گشته شد یکباره حالم دعایی بهر آن دلداده کردم زبان از یکسره از باده کردم زهجر یار تا کی داغ داری؟ تو مجنون پریشان روزگاری؟ من آن سرگشته ی هجر نگارم درون سینه آسایش ندارم زبیدادت دلی ناشاد دارم هزاران کشته چون فرهاد دارم دمادم با دل من در جفایی عزیزم دارد این دل هم خدایی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:11 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر چه با خود داشتم از من گریزان می رود راحت دل می رود، دل می رود، جان می رود اینک امیـــــد از پی اش زار و پریشان می رود کوی و برزن می خزد بر خاک و بی جان میرود زار می خواند به ره کایـن می رود آن می رود ســایه پیشاپیش من افتان و خیزان می رود ای شب غـــم پایدار اکنون که جانان می رود
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:10 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند اين شب و خاموشی ؟ وقت است که برخيزم وين آتش خندان را با صبح بر انگيزم ای عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم تا خود به کجا آخر با خاک در آميزم صد زلزله برخيزد آنگاه که برخيزم وين سيل گدازان را از سينه فرو ريزم چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم زندان شب يلدا بگشایم و بگريزم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:8 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:4 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دل مست و دیده مست و تن بیقرار مست جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست ؟ ما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست با سوز دل ز دست تو، ای روزگار، مست روزی که باشد آن بت سوسن عذار مست گر در شوم شبی به شبستان یار مست در چنگم اوفتد سر زلف نگار، مست گر گیرمش به کام دل اندر کنار، مست روزی اگر ببینمش اندر کنار، مست ما را به خانقاه ندادند بار مست؟ اکنون که میشویم به روزی سه بار مست جز بهر کار عشق نیاید به کار مست ما رای به کوی لالهرخان در میآرمست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:3 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:4 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:59 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:53 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:48 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:43 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:39 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ديگر بهار هم سـر حالم نمي كند چيزي شبـيه گريه زلالم نمي كند رحمي به باغ رو به زوالم نمي كند وقتي كه سنگ ،رحم به بالم نمي كند مبهوت مانده ام كه چرا چشمهاي شب ديگر اسـير خواب و خيالم نمي كند... اين اولين شب است كه بوي خيال تو درگـير فكـرهاي محـالم نمي كند حالا كه روزگار قشنـگ و مدرنتـان جز انفـعال شـامل حالـم نمي كند ، بايد به دستـهاي مسلّح نشان دهم حتي سكـوت آيـنـه لالـم نمي كند
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:59 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد گوشهگيري كردم از آوازهاي رنگرنگ زخمهها بر ساز دل از دست بيدادم رسيد كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد شب خرابم كرد اما چشمهاي روشنت بارديگر هم به داد ظلمتآبادم رسيد نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:57 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قرار بود فقط بي قرار من باشي وروزهاي مبادا كنار من باشي شبي ستاره ي دنباله دار من باشي خيال مي كردم ماندگار من باشي قرار بود كه چشم انتظار من باشي بدون اينكه كمي شرمسار من باشي به جاي اينكه خداوندگار من باشي ...
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:52 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
افســــــــــــــــــــــــــوس
هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:49 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از کوری چشم فلک امشب قمر این جاست آری قمر امشب به خدا تا سحر این جاست چشمت ندود این همه ، امشب قمر این جاست آن نغمه سرا بلبل باغ هنر این جاست پروانه صفت باز کنم بال و پر این جاست یک دسته چو من عاشق بی پا و سر این جاست همسایه همی سر کشد از بام و در این جاست ای بی خبر آخر چه نشستی ؟ خبر این جاست ! امشب دگر آسایش بی درد ِ سر این جاست بر خیز که باز آن بت بیداد گر این جاست بازآمده چون فتنه ی دور قمر این جاست کامشب قمر این جا ، قمر این جا، قمر این جاست
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:43 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خوش بحال روزگار خوش بحال چشمهها و دشتها خوش بحال دانهها و سبزهها خوش بحال غنچههاي نيمهباز خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز خوش بحال جام لبريز از شراب خوش بحال آفتاب اي دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نميپوشي بکام باده رنگين نميبيني به جام نقل وسبزه در ميان سفره نيست جامت از آن مي که ميبايد تهي است؛ اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار گر نکوبي شيشه غم را به سنگ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ ...
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:41 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بی قرار توام و در دل تنگم ، گلههاست آه بی تاب شدن ، عادت کم حوصلههاست در دلم هستی و ، بین من وتو فاصلههاست بال ، وقتی ، قفس پر زدن چلچلههاست مثل شهری که، به روی گسل زلزلههاست وسکوت تو ، جواب همه مسئلههاست
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:33 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد سند عشق به امضا شدنش می ارزد كوشش رود به دریا شدنش می ارزد حتم دارد كه به احیا شدنش می ارزد به همان لحظهی بر پا شدنش می ارزد نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:31 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی از خانه برون چیست که از خویش به در شو گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش ور تیغ فرو بارد، ای سینه سپر شو خاک پدران است که دستِ دگران است هان ای پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله بشکن شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو تا خود جگرِ روبهکان را بدرانی چون شیر در این بیشه سراپای، جگر شو مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو فریاد به فریاد بیفزای، که وقت است در یک نفس تازه اثرهاست، اثر شو ایرانی آزاده! جهان چشم به راه است ایرانِ کهن در خطر افتاده، خبر شو مشتی خس و خارند، به یک شعله بسوزان بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:47 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
می رسد عشقش به فریادم
چو او را می پرستم، در کنارِ هر که هستم نقش سنگم، سرد و خاموشم
به غیر از یاد او هر، یاد دیگر،
در جهان گشته فراموشم
تو آنی خدایا، که دانی خدایا
کسی که در همه وجودم، بُوَد ز یاد او نشانی
نکرده یک دم از محبت، به من نگاه مهربانی
مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی، رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
می رسد عشقش به فریادم ...
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:37 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باغبان مژده گل می شنوم از چمنت قاصدی کو که سلامی برساند ز منت؟ پر و بالی بگشایی به هوای وطنت دیگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت که به صد عشوه بخندند گل و یاسمنت مژده ای دل که گلستان شده بیت الحزنت جان صد مرغ گرفتار فدای دهنت که نگون باد سر دشمن پیمان شکنت آن که می خواست کزین خاک کند ریشه کنت با بهار آمدی،ای به ز بهار آمدنت! از سر صدق بخوانند به هر انجمنت!
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:32 توسط امیر علی
|
|
|||||
|
|||||